تبليغاتX
در امتداد تنهایی

در امتداد تنهایی

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم

"حقیقت خاطره"

شب از نیمه گذشته و من به آسمون مه گرفته ذول زدم و بی اختیار به خاطراتم برگشتم

می دونی بعضیا میگن " آدما با خاطراتشون معنا دارن "

ولی وقتی به آسمون خاطراتم برمیگردم دوست ندارم تو رو بین خاطراتم ببینم

میدونی آخه خاطره مثل سیگار روشنه که با هر پک زدن اول شعله ور میشه و بعد تبدیل به خاکستر

خاطره هم همینطور

هر وقت دلت میگیره و غمگینی سراغش میری شعله ورش میکنی و بعد دوباره

به خاکستر شدن میسپاری

بخاطر همینکه میخوام حقیقتم باشی و نه یک خاطره

"بهروز"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

"آخر به کجایی تو ؟"

پرسید و ندانستم

با این همه دلتنگی

در طرح نمی گنجم!

هر بار که قلم رقصید

از سایه خود ترسید

یک نقش و همه خالی

در گوشه تنهایی

از بوسه و صد بوسه

یک لحظه به خود لرزید

ترسید و دلش ترسید

یک شب زشبی شاید

بی بوسه تو یکبار

در خواب بماند خواب

با تشکر از "محمد طاهریان"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

"باز"

باز باید کوله بار سفر را بر گیرم

باز باید از دیاری به دیار دیگر بگریزم

باز باید ترانه خوان کوچه ها شوم

باز باید با دیدگان نو هم نوا شوم

باز باید همچون کبوتران به خاطرها پرکشم

"بهروز"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

"همراه تو"

تو سرمای زمستون گرمی تن تو بودم

                                              تو تمام لحظه ها خنده لب تو بودم

تو شبهای بیکسی شمع محول تو بودم

                                              تو صدای بیصدایت تنها فریاد تو بودم

تو تمام خاطراتت تنها خاطریه تو بودم

                                              پس چرا یادمو بردی از تمام خاطراتت

"بهروز"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

"کفشهایم"

فروختم نفسم را به رنگ رنگ خیال

بادکنکها چه هوایی داشتند

نفسم پیدا بود

آه سردی پشت آن شیشه خواب

مادرم خواب می دید که مرا گم کرده

پدرم ترسید که نیایم خانه

و نترسیدم من

کفشها را کندم

نرم و پاورچین بی خبر رفتم کس ندانست در این ابهام به کجا می رفتم

گاه گاهی می ماندم

لحظه ها را به سکوت

شاخه ای را به نگاه

و چه بی تاب ماندم

به نگاهی

به سلامی

که سکوت را٬ لحظه ای تاب نیاوردم

قدمی دیگر...

آه چه ترسید شاخه خواب دیده من

بادکنک ها همه ترکیدند

خلائئ در نفسم

لحظه ای را به نیاز

خواست زمان را به عقب برگردم

و من این بار پی چیزی نگران ماندم

کفشهایم

من کجا کندم ؟

"بهروز" 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

"در امتداد تنهایی"

می دانم امشب هم به سراغم نخواهی آمد

همانند شبهای تنهایی دیگرم

و تنها خاطرات و یاد بوی گیسوانت هدمم خواهد بود

باز ترانه های تنهایی در گوشه کنار این خانه تو را می خوانند

دوباره خاطره چشمانت مرا به هوایی دیگر می کشد

و باز خود را در امتداد تنهایی با خاطرات تو میبینم

"بهروز"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

"قلمی سرخ"

به چشمانش که نگاه کردم

تبلور ایمان را یافتم

سر بر خاک که می نهاد

هق هق اشک بود و ناله های بی قرار

درست از همانجا حضور خدا را حس می کردی

"بهروز"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

"ندامت"

صفحه سپید تقدیر ورق خورد

اما سیاهی گناهان من هر ساعت پاکی و صداقت این دفتر را تیره می ساخت

سرخی افق دل آسمان را خونین ساخته بود

که من دل ... را شکستم

از شدت ناراحتی به حیاط آمدم

نگاه هراسان٬ دل بیقرار و لبان لرزان من همه گویای ندامت بود

قدمی بر جلو راندن و سه فرسخ از دل به عقب بازگشتن

او هنوز دفتر اخلاصش سپید بود

ساعتی بعد در خیابان در آغوشش بودم

گویی اتفاقی نیفتاده است

"بهروز"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

"فلانی"

هی فلانی؟

می داني؟

می گويند رسم زندگی چنين است !!!

می آ يند

 می مانند

عادتت می دهند

و می روند

و تو در خود می مانی

 و تو تنها می مانی

راستی نگفتی؟ رسم تو نيز چنين است؟

 ديگر منتظر جواب تو نيستم

 من جوابم را گرفتم 

 دانستم كه تو هم مثل همه فلانی ها هستی!!!

نمی دانم چرا رفتی

 نمی دانم چرا شايد خطا کردم و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا تا کی!!!

 برای چی؟؟؟

ولی رفتی

"بهروز" 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

"اگر"

اگر خدا نخواهد هیچ برگی نمی ریزد

اگر خدا نخواهد کسی نمی میرد

اگر خدا نخواهد عشقی تمام نمی شود

اگر خدا نخواهد عشقی شروع نمی شود

مگر تو خدایی که عشق را تمام می کنی

مگر تو خدایی که مرا می کشی

اگر خدا نخواهد پرنده نمی پرد

مگر تو خدایی که پریدن را منع می کنی

"بهروز"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

"یخ"

به من نگو

من آن را نیز امتحان کرده ام

نشد٬ نتوانستم

در هر عشق

در هر موقع

بچه شدم و پژمرده

یخ بودم

نازک شدم

آب شدم

و

تو در من بودی و شنا میکردی

یخ بودم

نازک شدم

آب شدم

ولی من همچنان تشنه تودم

یخ بودم

نازک شدم

آب شدم

ولی وقتی تو در من شنا میکردی

من در تو قرق می شدم

"بهروز"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

"البته"

اگر بزرگترین خزمها شفا پیدا میکنند

اگر بزرگترین غمها فراموش می شوند

اگر خورشید غروب میکند و دوباره طلوع میکند

اگر گلی پژمرده شده و دوباره باز می شود

اگر روزی میخندم پس روزی خواهم گریست

اگر امروز می روم پس روزی باز خواهم گشت

اگر امروز دلی میشکنم فردا دلی میسازم

اگر امروز حرفی میزنم فردا سکوت خواهم کرد 

  اگر...

"بهروز"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

"برای تو..."

آنگاه که دستانم با دستانت یکی می شد

آن زمان که دیدگانت در دیدگانم گره می خورد

وقتی که نفسم با ضربان قلبت یکی می شد

و زمانی که لبانم با لبانت در هم آمیخته شد

آن گاه بود که قلبم اسم تو را ازبر جانم کرد

"بهروز"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

"شبی که شیشه های آسمان شکسته بود"

شبی که شیشه های آسمان شکسته بود

ستاره ای میان خاک ره نشسته بود                  

به چهره ملول ماه چشم دوختم

چقدر رنگ او پریده بود و خسته بود                  

به راحتی نمی شد از ستاره ام گذشت

طناب سخت کهکشان زهم گسسته بود                 

برای دیدن خودم سری به دل زدم

نگاه کردم٬ آینه به دست تو شکسته بود                 

با تشکر از دوست عزیزم "علی نوین"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

"یک شب"

فقط یک شب می خواهم برای گریستن٬ برای فریاد زدن٬ برای فرار کردن

برای دادگاهی کردن دل٬ آری فقط یک شب می خواهم تا همه زندگیم را مرور کنم

آری شبی می خواهم تا تمام خاطراتم را پاک کنم

شبی می خواهم

شبی که تا خود را تهی کنم٬ تهی از تمام بدی ها و خوبی ها

"بهروز"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

"تقدیم به تمامی خاطراتم شبنم"

شبنم

در کوچه سار قلبم عکس تو را کشیده ام

در آسمان خاطره اسم تو را دیده ام

در دیواره های قفسم بوی تو را شنیده ام

تمامی حرفهایم حرف تو را شنیده ام

بر دیواره های اطاقم عکس تو را کشیده ام

روی لبانم مُهر لب تو دارم

"بهروز"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

"تشویش"

تنها نشته ام در عمق ظلمت و تردیدهای خویش.

تشویش من از چیست؟

 تشویش من از کیست؟

 که از این تشویش شهر سنگها و مترسکها خاموش می شود

وقتی که هیچ چیز نداری

وقتی که دستهایت ویرانه هایی هستند

بی هیچ انتظاری حتی بی هیچ حسرتی

دیگر چه بیم آنکه ترا آفتاب و ماه ننوازد و باران برای مزرعه ات مجانی نبارد.

"دخترک شیطون"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

"اسم شب"

بیا به یاد یکدیگر دقیقه ای دعا کنیم

           بیا به نامه هایمان کمی دگر نگاه کنیم

بیا بخوان دمی دگر کتاب نانوشته را

بیا زعاشقان خود سفای دل طلب کنیم              

کنار جویبار عشق نظر به تشنه لب کنیم

بیا که با وجود خود غزل کنیم ترانه را

رها کنیم زآسمان کلام عاشقانه را

          بیا که یاد عشق را همیشه مشق شب کنیم

نشانه ای به یادگار ز یار خود طلب کنیم

بیا به نام اسم شب صدا کنیم ستاره را

بیا ز نو شروع کنیم زندگی دوباره را           

         "بهروز"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

"هرچه..."

             هرچه از عشق

هرچه در دل

هرچه در کف                 

هرچه می دانم                                                                        

همه از تو به یادگار دارم

"بهروز"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

"نوشته"

 

                   گذشته را به باد بسپار

خستگی را به خاک بده                                             

                                                                 بدیها را ه به خواب بسپار 

خوبیها را به آیینه بده    

"بهروز"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

"چه باید..."

 چه باید کرد اگر در سکوت من شور و حالی نیست. چه باید کرد اگر تا انتهای دشتها خالیست

اگر جای شقایق را گل خرزهره گرفته است

چه باید گفت٬ چه باید کرد. دگر پاینده گلها نیستم دگر در سینه ی سرخ شقایق ها سرود آبشاران را نمی جویم و این دشت منقش را در رقص خانی عروسک ها از یاد خواهم برد

"دخترک شیطون" 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

"مپرس"

زمین را می گذارم که زیر پایم آرام بیارامد٬ می آیم پی تو٬ نشسته بر اندا شب با فانوس خیال٬ منم و این شبستان پاک٬ دلم تنگ است٬ تنگ٬ بی محراب به کجا نظر کنم٬ تو را می خوانم٬ چشمانت را که وقت وقت نماز است٬ می دانم که می آیی دستانم را بگیری٬ آخ! یادم رفت که بپرسم زخم دست رفت؟ سرت خوب شد؟ و نپرسم که چرا گوشه چشمت خیس بود!

که چرا ماهی من روی دیواره تنگ نقش دریا خواب می دید!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

" به یاد پدرم "

یادم بچه بودیم

خونه داشتیم تو کوچه خوشبختی

اون موقع ها

 پشتمون گرم بود به بابامون

دلمون گرم بود به گرمای اون

پاهامون قرص بود به قامت اون

چشمامون باز بود به نگاه اون

دستامون گرم بود به گرمای دست اون

ولی روزی اومد هممون خورد شدیم

قامت مون شکسته شد

دلمون سرد شد و پاهامون سست شد

دستامون سرد و چشمامون کور شد

چون که ...

"بهروز"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

" روز مبادا "

وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدهای ما 

عمریست که لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم برای روز مبادا ولی در روزهای تقویم روزی به نام روز مبادا نیست شاید امروز شاید دیروز شاید فردا روز مبادا باشد ولی امروز برای

من روز مباداست

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

" برگ "

من برگ سبز این درخت کهن سال پیر و فرسوده هستم٬توهم٬آری تو هم برگ سبز این درخت هستی درختی که سالها کسانی مانند تو و من را نگاه داشته و بعد از چند فصل کوتاه و بلند زرد کرده و بر روی زمین انداخته .

زمینی که همه از روی آن رد می شوند و بروی ما پا میگذارند و ما را به باد فراموشی می سپارند و از یادها می رویم همانند همان برگهای زرد که بر روی زمین ریخته شده و سالهاست که از یاد رفته اند.

آری این همان زندگی ست که با تمامی خوبی ها و بدیهایش شروع شده و روزی پایان می رسد.

"بهروز"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

مهتاب

من اینجایم تک و تنها

                         نشسته در میان هاله ای از غم

وتو

                                                     تصویری از ماهی که در شبهای من هرگز

نمی تابی

با تشکر از دوست عزیزم: داور.پ

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

خودت بگو

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

"افسوس که ..."

از کنارم برخاستی٬ رفتی که صورتت را آبی زنی٬ آمدی٬ نشستی کنارم٬ صورتم خیس٬ خیس بود٬

اولین بار بود که کسی می آمد و خیسی گونه هایم را با سر انگشتانش می سترد و می گفت : آرام٬ آرام باش

آرام تر که شدم٬ می خواستم سر بر سینه تو بگذارم و با صدای نفست آهسته بیارمم٬

افسوس که هزار چشم نامحرم از دل من و تو بی خبر مانده بود . 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

"دل..."

« ... »

هیچ وقت دل به کسی نبند... چون این دنیا انقدر کوچیک که دو تا دل کنار هم جانمیشن ...

ولی اگه دل بستی...

هیچ وقت ازش جدا نشو چون این دنیا انقدر بزرگ که دیگه پیداش نمی کنی .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   | 

"صدا..."

« باز امشب ...»

مرا التهابی است٬ تبی است!

سودایی شده ام!

مدام صدایی می شنوم٬ پژواکی مبهم...

کسی بر بلندای جایی صدایم میکند٬ کوه را می شنوم٬ هیچ نمی فهمم...

برایم نگرانند! انگار ساعتی را به هزیان گذرانده ام!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  قصه های دل تنگی من   |